در اوج

داستان خاله سهیلا - طنز


سر میز شام پدر با اعتماد به نفس در کانون گرم خانواده مشغول شام خوردنه که مامان میگه: خوب علی جون بگو بیبنم امروز چه خبر بود؟ علی کوچولو: هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله .... بابا: بچه اینقدر حرف نزن شامتو بخور مامان: چرا میزنی تو پر بچه بذار حرف بزنه ...بگو پسرم علی کوچولو: هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب و.. بابا: خفه شو دیگه بچه سرمونو بردی شامتو بخور! مامان: به بچه چیکار داری چرا میترسی حرفشو بزنه....بگو علی جان علی کوچولو: هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب و در رو از رو خودشون بستن. منم رفتم از سوراخ در نیگا کردم دیدم که .... بابا: تو انگار امشب تنت میخاره! برو گمشو بگیر بخواب دیر وقته. مامان: چیه چرا ترسیدی نمیذاری بچه حرفشو بزنه؟ نترس پسرم، بگو علی کوچولو: هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب و در رو از رو خودشون بستن. منم رفتم از سوراخ در نیگا کردم دیدم بابا داره با خاله سهیلا از اون کارایی میکنه که تو همیشه با عمو سعید میکنی !!!!!!!!!!!
ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 28 فروردین 1391 - 9:12 توسط : -JavAd-
داستان خاله سهیلا - طنز
]]>
امتیاز بدهید : 1 2 3 4 5 6 | امتیاز : 4
موضوع : | بازدید : 707
برچسب ها : ,
+ نوشته شده در 25 آذر 2012ساعت 08:38: توسط dfd |